لعبتگان.....

ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتیم نه از روی مجاز

تا یار که را خواهد و؟میل اش به که باشد؟
پتیاره شدیم و خسته از درد نیاز .....

دردا دردا دردا .....

دردا که بدردیم و کسی درمان نیست
ماندیم سراسیمه در این راه دراز 

پنج از کف مان رفته و شش هم نشدیم
رفت از کفمان عمر و نمی اید باز 

یک عده می و میکده را بگذیدیم
وان دیگرمان مسافر حج و حجاز

زان کوچه اول که منم هیچ نبود 

وین کوچه که بودید شما ...نیست که باز!!!

ما جمله به اوارگی حکایت یک سیب ایم ....
نیست انصاف!! دگر چرا باستیم به نماز ؟

مقداد

/ 0 نظر / 40 بازدید