آن نگاهت......

آن نگاهت ........

منم از خویش ربود هم به تارم زد و هم بر دل پود

آن نگاهت ........

دلمان را پاشید چو نسیمی که به صحرا بارید

آن نگاهت .......

چو صدایی شیوا بنمود این دل بی صاحب مان را رسوا

آن نگاهت .......

تنمان را لرزاند شبنمی را به گیاهی افشاند

آن نگاهت که نگاهم وا کرد

از چه با این دل بی کینه ما بد تا کرد

از چه خشنود شد از دیدن پرپر شدنم

نتوانست ببیند به هوا پر زدنم

از چه بارید که سیلاب کند

خود خراب ، این همه آباد کند 

 

"مقداد"

/ 0 نظر / 12 بازدید