بوی پیراهن یوسف...

یوسف ار نآمد ولی پیراهنش آمد خبر داد

بود یعقوبی که چشمانش به راه آن پسر داد

ولی اینجا من اَندر چاه دلتنگی اسیرم

گذشته کاروان و رفتم از یاد

امان از بی کسی داد از اسیری

که شیرین من از یاد بُرده فرهاد

منو مجنونی و در غم‌نشینی

ولی لیلی بود از هجر من شاد

چو آن مرغی که صیاد برده از یاد 

و چون گَردی که خود را داده بر باد

از این پس از غم خود ناله چینم

که دیگر در صبوری گشتم اُستاد

برای مرغ دل بوی گُلان چسبد به خرداد 

چه حاصل از گل خشکی که آید فصل مرداد

در این بازار گرم نارفیقی

که هر کس درد خود دارد به فریاد

روم پیشانی مَه را ببوسم

که روز و شب به پای نور اِستاد

 

"مقداد"

/ 3 نظر / 9 بازدید
zahra

عزیزم وبه نازی داری اگه موافقی تبادل لینک داشته باشیم[قلب][قلب][قلب]

صادقلو

سلام منیم عزیز دوستوم[گل]

صادقلو

در وبلاگتون چرخی زدم ارامشی یافتم که خیلی وقت دنبالش بودم موفق وپیروز باشید[خداحافظ]