چراغی بر سر راهی اگر بود

چراغی بر سر راهی اگر بود

بدست خویش گردید نابود

همان فکری که در سر بود امروز

اگر دیروز بود ، می‌شد که آسود

پی کاری عبث بسیار رفتم

دمی مست و دمی هشیار رفتم 

بتازیدم به بیرحمی جوانی

نه ماند ، آن روزگارم نه ماند ، این زندگانی

پی آنچه نخواهی کرد فکرش

پی آنچه نخواهی گفت ذکرش

پی چیزی که از نامش گریزند

بزرگان هرگز آن را نانویسند

پی آتچه که خشت ناامیدیست

پی آنچه که ضد روسپیدی‌ست

خلاصه آنچه نامش بد نهادند

به زیر ریشه خود آب دادم

چنان با خود بسی بد کرده‌ام من

که تن از جان و جانم خسته از تن

چراغی بر سر راهی اگر بود

 بدست خویشتن گردید نابود

همان فکری که در سر بود دیروز

اگر در سر نبُد می‌شد که آسود


"مقداد"
 
 
/ 0 نظر / 4 بازدید