بیا و مهربانتر باش

  به خاکِ باغ بسپارم,
تمام ِآرزوی ,با تو بودن را
و خود آبی شوم پیوسته در جویی که راهش جز به الفت نیست  وسوی تو روان گردم که در ان باغ شاید باز گل کردی و روئیدی
و شاید حافظ جانت شدم در قالب خاری و خود با جان و دل , آزارم آنکس را که دستانش تو را ،ای گل ...
فقط یک بار میخواهد
و چون از ساقه می چیند،
تو را با مرگ و با پژمردگی ها آشنا می سازد و جشنی که میگیرد  برابر با دو صد سوگ است و مرگت را نیندیشد
و زان لحظه که در لیوان و گریانی .... شبی تا صبح میگوید ،عجب ای گل تو زیبایی !!!
و فردا او به کار است و ....... تو بر داری............
وَ واوِ واوهای بعد از اینت هم فراوان است و از بهرش قلم قاصر و من....
میخواهم اینگونه به نام نامی خاران
حراست دار ان روی دل انگیزت شوم تا این حکایت را زبنیانش براندازم
و دستش را بیازارم
بدین سان ارزوی با تو بودن هم  ولو در جنس بدنامی بنام خار درخود زنده میدارم
و همراه تو می مانم
و جانم در کف و روحم فدای لحظه ای بوئیدن ات سازم
مرا این بس که باشی و بیافشانی ز عطرت باغ و اهلش مست خود سازی
وگر حتی نگردی دوست با این من که خارت گشته و خوارت
دوباره تا همیشه دوستت می دارم ای غنچه
بیا زیبایی این باغ و این اندیشه با من
مهربانتر باش ....

"مقداد"

/ 0 نظر / 20 بازدید