هم نسل برگ

در قهقرای فصل پائیزم
دردی میان بتن و دهلیزم 
بهمن غلط افتاده در تقدیر 
من مهر ها از شاخه میریزم

تا مدرسه بسته ست خوشحالم
مرگم نشانش برگ و خش خش هاست 
هرجا که زنگی پر صدا باشد 
مثل تو ذهنم معدن فحش هاست 

درسی که عشقم بود وقتی مرد 
من هم به دار اویختم خورد را
وقتی که دارا را ندار ازرد
تصمیم من را هم گرفت کبری

در خود شکستن بی هیاهو بود 
شاهی به شطرنجم که در بازی
سرباز ها هم جملگی اسب اند 
در دادگاهم غایب است قاضی 

من شاکی ام دزدیده اند عمرم 
تاریخ را در من دو تا کردند
ان اختیارم کشت و این افکار 
معلوم نشد من از کدام زمره ام 

در نقشه ای آواره میچرخم 
جغرافیای روح من ابریست 
باران چشمم سیل می بارد 
باز هم بگویید حال من بد نیست

ناکام بودن سهم من بوده
دیگر نفهمیدم دلم چند است
انقدر میدانم که میخندی 
معشوقه ام هم نسل اسفند است

دیریست اینجا در خیال من 
چیزی شبیه هیچ می لولد 
در خورد جانم رفته طوری که 
این لکه را چیزی نمی شورد 

در استخوانم جای سالم نیست
شیرازه ام پاشیده از هم خوب
مثل مترسکها که می افتند 
در استینم میکنند هی چوب 

ته مانده ای از نسل شصتی ها 
آواره در طوفان پستی ها 
تنها نشان مانده تا مابعد 
از دوره عهد الستی ها 

مقداد من قاف اش ز ققنوس است 
افسانه ای هستم حقیقت وار
او سوخت تا خاکستر از اتش 
من سوختم با هر نخ سیگار 

مانند من در شهر بسیارند
در لابلای صفر این بردار 
بعد از ممیز چون حسابی نیست 
آمار اجر نیست در دیوار 

اغلب دچار وهم و تردیدم 
نقشی ز پرگاری مربع نیست !!! 
ایای ذهنم خورده روحم را 
گردون ما هر گوشه اش دردیست

عالم مذاب از کرده کیش است 
ما اقتباس کوره خویش ایم 
تفصیر این تقصیر با ما نیست
ما نطفه های تخم درویشیم

خون سفیدی در رگم جاریست
سنباده ای ده تا بمالم من 
انوقت میفهمی تو شصتی را 
صد تای الکل مشتعالم من

عهدی شکست و ماه تنها شد
شب ها ستاره راه خورشید است
یک روز هم بینی شکست عهدو
خورشید رفته زهره ترشیدست 

اری چه ترکیب خطایی بود 
یک ذره از حوا کمی ادم 
محصول کمپانی بالا شد 
بمبی روانه سوی این عالم

 مقداد

/ 0 نظر / 27 بازدید