شاعری از شهر عشق

بدون شرح......
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢
 


نه بستری به برم هست نه مال و اموالی
نه پرچمی که به زیرش دهم نوا قالی 
نه عمر نوحی‌ام است و نه صبر ایوبی
نه یوسف‌ام که عبادت کند مرا کاری
نه در زمان مسیح ام که او دهد یاری
نه ارث قالی پرواز نه خود پر و بالی
اگر که من شده‌ام بنده خدای خویش 
سبب همین بودم کو نزد مرا از پیش 
ولی دیار من اکنون فقط زند این نیش 
چرا تو زاده این خاک پس نداری ریش

چرا تو موی بلندت رسیده تا به کمر 
مگر نداری از آمال مرد و زن تو خبر 
چرا دو مانده برون گیسوان تو از شال
چرا به تن همه سبزی مگر تو هستی کال
چرا به هیئت مهدی نمی زنی تو سری 
چرا به دشمنی این ولایت‌اش سپری
چرا سوار برخودروی گرانی تو
چرا چنین بنشستی ،چرا جوانی تو
چرا چرا و چراهای این چرای چرا
چنان چرا که تورا میبرد به غار حرا
نه خیر برده به سی سال نه بعد از این ببرم
نه دارم‌اش دل تنگ و هوای آن به سرم 
مرا نه ترس عقوبت کند رها از قال
نه با چنین و چنان میشود زبانم لال
من از عسارت زندان دگر هراسم نیست 
وطن قفس که بُوَد رتبه و کلاسم چیست؟ 
اگر نشد که بخوانند مرا به این ایام 
به وقت مردنم آیند به شهرت خیام
وگرنه من از عاشقان این خاکم 
مویز گشته ولی زاده همین تاکم
دعای روز و شبم این بود رسد روزی 
که میهنم شود عاری ز هر چه هست موذی
خدای عزوجل خالق منو این خاک 
کند مرا به وطن دفن زان نباشد باک
هراسم از آن است فرصت‌اش ناید 
نویسم از منو خاکم چنان که آن باید

"مقداد"