شاعری از شهر عشق

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو ....
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
 

باید از عشق بسازم غزلی قابل تو

غزلی ناب و صمیمانه به وزن دل تو

این همه غمزه و نازی که مرا می‌سوزد

عاقبت میکشدم رنج شود حاصل تو

چه شد آن نرگس مست غزل آلود و مسیح

چه به سر آمد آن مستی و شیدایی تو

حذر از هر که بدارم ز تواَم نیست حذر

به تمنّای دل آیم سوی عشقبازی تو

تو چه زیبا صنمی کز تو خدا در عجب است

چه توان گفت ز وصف تو و طنازی تو

رنگ مهتاب بنازد به چه رنگی ، به شبان

روز را گو !!! که نشسته به تماشایی تو

 

"مقداد"