شاعری از شهر عشق

تو رفتی.....
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦
 
 
تو رفتی و دو چشمانم به در ماند
سکوت سرد سایه تا سحر ماند
سکوتی تلخ اندوه بار و سنگین
لبانم تا سحر بی همسفر ماند
ز شادی های سبز با تو بودن
برایم شاخه ای بی برگ و بر ماند
ز ایام کبیر زاید و الوصف فقط
یک خاطره در اوج غم ماند
تو رفتی و ندانستی که بی تو!!!
خیالت تا ابد.. در قلب و سر ماند
تو رفتی روزها هم همچو شب شد
پلاکم در گریبان ضعف و تب شد
تو رفتی از پی ات شب تا سحر گاه
ببارید اشک من هر گاه و بی گاه
تو رفتی ماسه های ریز صحرا
زغمگینی شدند با باد همراه
تو رفتی چشمه ها گریید و خشکید
دل دریا زغم با موج نالید
تو رفتی شعله جنگل را فرو ریخت
به جنگل جای شاخه ، هیزم آویخت
تو رفتی و مرا گویی که تن رفت
ز بعد تو قرار از جان من رفت
تو رفتی خانه رفت و کوچه هم رفت
پس از تو سایه ات هم رخت خود بست
شرر افتاد بر این جان بد بخت
مرا تنها نشینی ها شدند بخت
خدا داند..!!!! تو رفتی خواب من رفت
دو چشمم پر زخون شد تاب من رفت
تو رفتی از چراغ خانه سو رفت
بشد ظلمت ز بعدت خانه را رخت
تو رفتی و به تعقیبت دلم رفت
تورا گم کردو او هم از کفم رفت
تو رفتی و ز دستت شد رها دست
به هشیاری نشستم فارغ از مست
تو رفتی با خودت من نیز بردی
مٍی بیگانگی از چیست خوردی؟
تو رفتی ماندم و بی سایبانی
نشد بعد از تو هیچم ساربانی
تو رفتی و نشان از کاروان نیست
مه شب دیگرم در آسمان نیست
تو رفتی مهربانی ها سر آمد
برون شادی که شد غم از در آمد
تو رفتی..!!!!
مهربانیها شدند سنگ کجا دارد خبر، سنگ از دل تنگ
کجا باید بیابم مهربانی ؟ چرا رفتی ندادی ام نشانی؟
چرابازیچه کردی این دلم را ؟ چرا تاراج کردی منزلم را؟ دلم می‌خواست میشد تو بمانی
زفرداها و از شادی بخوانی
تو باشی و بسازم زندگانی
تو باشی سقف من بر آشیانی
تو بودی.... از علائق می‌نوشتم
تو رفتی ...از شقایق هم گذشتم
تورفتی...خاک غم شد سرنوشتم
تمام این دقائق را نوشتم
پس از تو همچنان هم می‌گریزم
برایت از حقایق می‌نویسم
زمامم از همه آسوده تر بود
تو بودی اسمان رنگی دگر بود
چه بیمی بود ! از تنهایی تن 
وجودم عاری از آلات غم بود
وجودت روشنای این سرا بود
به هجر تو یکایک گشت نابود
از آندم کزکنارم پر گشودی
مرا همسایه غمها نمودی
مرا بیگانه کردی با ستاره
پس از تو روشنی تاریک و تار
تو بودی میشد از دنیا گذر کرد
بدون بال و پر حتی سفر کرد
کجایی مهربانا ؟ تا ببینی
پس از تو باید از دنیا حذر کرد
پس از تو مانده ام باید چگونه
به زیر آفتاب بی سایه سر کرد
تو رفتی بودنت شد آرزویم
پس از تو این چنین بی آبرویم
 
"مقداد"