شاعری از شهر عشق

نمی دانی چه سخت است...
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤
 

نمی دانی چه سخت است

یک نفر در قالب چندین نفر بودن

نمی‌دانی چه سخت است ساربان بودن

مسیری را بدون نقشه پیمودن

نمی‌دانی چه سخت است

در لباس شهر پشت گلّه‌ای رفتن

به جای بالش نرمی به زیر سر به روی سنگ خوابیدن

به جای پیک تابستان ، بزان و گاو دوشیدن

به نور گرم خورسیدی به جای سایه آسودن

نمی دانی چه سخت است عالم طفلی نشسته

در عروسیِ برادر با لباس کُهنه‌ای بر تن

نمی‌دانی چه سنگین است

نگاه صاحب جامه که میگوید : 

گمان کردم که پوسیدن !!!

نمی‌دانست من پا تا به سر غرقِ عرق گشتم

نشد یارا بگویم اولیایش با چه فخری

بر من مسکین ببخشودن

نمی‌دانی چه سخت است یک نفس آوای حراجی

به پشت وانت میوه

بخندد طفل همسالت تورا در مدرسه دیده

نمی‌دانی چه سخت است جیره درسفره ،

بخوابی با دلی گٌشنه

تو در قشلاق دلتنگی ؛ کجایند مادر و بابا ؟

کجاست ییلاق اَجدادی؟

نمی دانی هجوم گریه در دلتنگی مادر...

خدایا کی رسد آذر ؟

نمی دانی چه سخت است پاسخ آن پرسش کٌهنه

نمی‌دانی چه سخت است در عیان باشی 

ولی اَندر نهان تا شی

 

"مقداد"