شاعری از شهر عشق

گذرگاه اس و پاس
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۸
 
از آن زمان که محبت به اسکناس افتاد کنار من بنشین ها به التماس افتاد ********************************* چو تیر عشق به کمان تو در غزل بنشست شکار تیز پای تنم رفت و در هراس افتاد *********************************** هماره زعم نگاهت تنم به لرزه فکند شبیه سوژه دلم دست این کلاس افتاد *********************************** دمی نشد که نسیمی تبم خنک دارد چنانکه باقی نسلم به انقراض افتاد *********************************** به پاس مرحمت از دشمن انتظارم چیست چراکه دوست،درصدد غرق این نجات افتاد *********************************** نه بنده هوسم ونز قفس ترسم هرانچه ،خوب زمن از تو انعکاس افتاد *********************************** دگر ،چه میکنی از من سوال بیهوده چرا ره ام به گذرگاه اس و پاس افتاد ********************************** تو آشنا، که به غیره بدل نمودی خود به تَرکِ،دود تو جانم به دام ناس افتاد *********************************** هرانکه سایه فکندم زشاخه ام بشکست تنم ز سایه فکندن به اعتراض افتاد *********************************** به غیر از این بُده ایا مراسم عشاق چه شد که نوبت ما خارج از تراز افتاد *********************************** سرم ،به پای هوس می کشاندم امروز وپا ،عقب کش این پا گرفته راز افتاد *********************************** برای اینکه جوارح به هم نیاویزند قرار اخر دل .دستِ شانس وتاس افتاد *********************************** غریبه ها همه با غمزه نقشه می ریزند تصورم همه از کار غمزه ناز افتاد *********************************** دریغ شاعر از این، بازی بدون رقیب که پرچم ات نشد آخر به اهتزاز افتاد *********************************** دلم، به اینه چون رو کنم از او پرسم چرا مسیر من اینجا به سوز و ساز افتاد *********************************** چرا به اوج می بَری ام ،چرا به بالایم چرا هم او، که تو بالا بریش باز افتاد *********************************** دریغ از تو که با خود چنین ات ار گردد نوازش تو ز اهو به هر گُراز افتاد *********************************** مریض حال ،اگر حالش زخود نمی پرسد بیا به خویشی و گِردش چو کوک ساز افتاد *********************************** ” مقداد“