شاعری از شهر عشق

قصه دوران جدایی.......
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳۱
 
میدونستم که یه روز خسته میشی از من و دنبال یه راهی
 
 
که چه جوری، بری از پیشم و پشتت نکشم حتی یه آهی
میدونستم که یه روز تلخ میشه آخر اون قصه که خوندی
من فقیرش میشم اینور تو هم اونور تو رفاهی
هی دلم گفت نَشیــــــــــــنم پای این قصه که تلخیش و میدونم
ولی تو خوب بلد بودی بخونی و بزاریم تو دوراهی
یادمه اولش اینجوری شروع شد
که دوتا مرغ هوایی
دیدن همدیگرو تو روزای سختی و جدایی
هردو شون رو یه درخت ؛ اما غریبه
توی اون شهرمحبت که توش آزاده گدایی
جفتشون غرق غرورند و یکی از یکی بد تر
دارن حاشا میکنن سختی ایام جدایی
اولی گفت: بهار اومد وما باز به بالای درختیم
دومی گفت: آره ...می بینی سر سبزه نواحی
اولی: باز به تعریف مجدد که هوا عالیه ،نه
دومی: بازم اگه ابری نشه ، اره خدایی
اولی :دور ورش رو یه نگا کرد ببینه که کسی هست
دومی گفت :چیه منتظر یار نشستی ؟چش به راهی؟
اولی گفت :نه بابا توی این قافله تنها وغریبم
دومی گفت: عَجَـَـَـَـَـَـَـــب!! مثل منی ،پس بی کُلاهی
یکی از گمشدن عشق و یکی شاکی معشوقش بود
یکی گفت داره همش گریه تو کارش اون یکی خسته از این خلوت چاهی
کم کمَک صحبت وصحبت ها شد
به درازا شد و خلوتها شد
اولی :خواست بگه دیره دیگه باس برم من
دومی :یکدفه پرسید که فردا رو کجایی ؟
اولی گفت :من اواره این شهرم و هر روز یه جایی
دومی گفت :من اینجا ام اگه ،خواستی بیایی
اولی : هری دلش ریخت وهمون لحظه قبول کرد
شاد و شادان به هوا رفت تا اون خال سیاهی
بعد از اون روز .....
درختی که جدا دیدنه مرغا رو تما شا میکرد
شد مکانی واسه این جفت شده ؛ کفتر چاهی
چن صباح ، روز به شب بردن ورفتن ؛ به سویی
چونکه اون شاخه نداشت سقف و پناهی
اولی روزی از این روزا به معشوقش گفت
دیگه کم کم بخونیم خطبه عقد وبکنیم کارو نهایی؟
دومی گفت نمی دونی مگه رسم و روسومو؟
عاقد و شاهد مون کو که بیان وبکنن خطبه رو جاری؟
توی این مخمسه بودن که درخت یکدفه لرزید
گفت :تو بله بگو؛ من میشم هم شاهد و هم عاقد و هم نسخ گواهی
این دوتا کفتر عاشق همو بوسیدن و اغوش و بغل بازی و چه چه
دومی گفت: دوست دارم و هستم واسه تو عمری فدایی
اولی گفت باید شاخه بیاریم و یه کم پشم ویه کم پر
دومی گفت میخوام رنگی باشه لونه ،نه کاهی
می خوام اواز بخونم توی این لونه نه نوحه
میخوام این خونه بشه مامن هر شاد سرایی
که بشیم همدم هم یار قسم خورده که عمری بشه حسرت ،
واسه ی مرغای رنگی و طلایی
با هم اواز بخونیم از این شاخه به اون شاخ
خبر تازه بدیم سر شده ایام سیاهی
تازه داماد و عروسش که پر از عشوه و غمزست
لونه ای ساختن اونجا که نداشت ،حتی، یه تایی
روز شد هفته و شد ماه و گذشت سالی و سالی
خوش و خرم بدون بحث و جدل ، درد و بلایی
تا یه روز حسب قضا اوّلی تو باغ گل رز
چشمش افتاد به مرغی که داره خوش پر و پایی
با خودش گفت عجب چیزیه این، بَه !!!چه پرایی!!!!
اصلِ کُرکِ میون اینهمه چایی
مال من باشه، دیگه هیچی از این دنیا نمیخوام
مثل حوریه لامصب ،گوش شیطون کَر الهی
یه نگاه عهدشو با عشق قسم خورده فنا کرد
مرغ همسایه به چشماش مثل غاز اومد وبردش تو دوراهی
مرغ خوش بال و پر از دیدن این کفتر مدهوش جمالش
شدتی داد به مجنونی اون با یه نگاهی
اونو دنبال خودش برد واز این کوی به اون کوی
روی باغات و چمن ها و از این جوی به اون جوی
نازها کرد و بسی عشوه گری ها که بیا بین
دوسه تا پشتکِ وا رو و کمی رقص رهایی
مخ این کفترو توکار خودش برد و رها کرد
این و حیرون خودش کرد با اون حربه اخر
بعد از این پرده که شد خوب تماشاگر بازی
توی رود خونه گرفتن دو تا ماهی
دل بده قلوه بگیر از همون اول
شبو مهمون منی گر که بخواهی !!
اینو از لونه و از خونه و فکرِ زن وهمسر بدر انداخت
تو دوهفته، واسه اقا ،دوتا کاکل به سر انداخت
اولی رفت پی خویش و زن تازه خوشگل
دومی موند تو اون لونه و با حسرت و بازم به جدایی

"مقداد"