شاعری از شهر عشق

اگر اشنای دیدی برسان سلام مارا............
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
 
برو ای پرنده بگشای پرو بال خود به بالا
برو تا قفس نگشته چو منت نصیب حالا
برو لانه دست و پا کن به غریبه شاخسارا
برو کین درخت ؛ خشک و همه فصل سیب کالا
برو تا هدر نگردد عمر باقیت به زارا
سفرت سلامت ای دوست بسپارمت خدا را
به نسیم گر رسیدی ز سراب گر گذشتی
مکنی  دلا فراموش منو هر چه مبتلا را
نظرت اگر بیفتاد به گذار گلعذارا
اگر آشنای دیدی برسان سلام ما را
بده این خبر که اینجا همه گردمان , حصارا
گل و سبزه مرده اینجا همه مانده تیغ خارا
بده آخرش به اول همه شرح , ماجرا را
که عیان شود به دنیا همه وضع این دیارا
خبرش ببر که دانند چه به سر بشد به سارا
چه به روزمان فکندند چه شد عاقبت ندا را
همه بلبلان خوش خوان بده متن این نوا را
که به اوج ها بخوانند غم ظلم این جفا را
برسان به گوش عالم برسان به ما سوا را
که عصاره میکشند از گل سرخ بی نوا را
نتوان شنید و حس کرد به دیار ما صدا را
که بتان گرفته اینجا همه مسند خدا را
همه غرق غم به حسرت ؛بگرفته دست بالا
همه ملتمس به درگاه ؛که خدا بکش تو ما را
اگر آشیان گزیدی تو به خانه گر رسیدی
بده یک نشان به قاصد که کشی به خود تو ما را
به وی از نشان ما گو به دیار و ملک آهو
بده آن نشان وحشی که نمانده آب در جو
دو سه خط نشانه بنویس به درشت ، خط آن ریز
به سه رنگ هم بیامیز بده نام ما جدا را

"مقداد"