شاعری از شهر عشق

تو ای آدم چگونه قصه سازی ؟
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
 
گهی با من گهی هم در ستیزی 
گهی می‌آیی و گه در گریزی 

گهی از فرط مستی‌ها خماری 
گهی تنهای تنها ، گه هزاری

گهی در صافی و گه در غباری 
گهی خشک و گهی ، باران دچاری 

گهی در غربت و گه در دیاری 
گهی آزاده تن گه در حصاری 

گهی شمعی گهی فانوس‌واری 
گهی روشن گهی تاریک و تاری 

گهی صیاد من گه در وصالی 
گهی مشتاق من گه در جدالی

گهی بذری گهی همچون چناری
گهی پر بارو گه کمتر به‌ باری 

گهی همچون دعا گه همچو آهی 
گهی خورشید روز و گه چو ماهی

گهی سبزی گهی سرخی چو آتش
گهی مجنون و گه همچون سیاوش

گهی ظلمت گهی هم همچو نوری 
گهی می‌مانی و گه در عبوری 

گهی در گرمی و گه سرد سردی 
گهی بی رنج و گه ماوای دردی

گهی پایان راهی وقت آغاز 
گهی بی بال و پر ، در حال پرواز 

گهی بی کیفیت گه ناب نابی 
گهی هستی گهی همچون سرابی

گهی بی آنکه خود خواهی به چنگی 
گهی در دامی و در حال جنگی

گهی گویی سخن از عادت لب 
بیازارد گهی نیشت چو عقرب

گهی رستم شوی و مست سهراب 
گهی خونش بریزی دور از آداب

گهی با مور میافتی ضعیفی
به گه با فیل میافتی حریفی

گهی سوزی به دنیا گه بسازی
گهی قدرش ندانی گه به پاسی

گهی رعیت حرامت میکند خواب
گهی خواهی بمانی باز ارباب

گهی از درد به شب بیدار بیدار
گهی همچون طبیبی بهر بیمار 

تو ای آدم چگونه قصه سازی ؟
که گه این گونه گه آن گونه یازی

"مقداد"