شاعری از شهر عشق

هیچ.........
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸
 

بعد از آن فرصت آخر که به دیدار شدیم

بسته لب گشته و از ذوق سخن لال شدیم

بیخود از خود شده از عاطفه سرشار شدیم  

به نظاره نگهی گوشه دیوار شدیم

بعد از آن گرمی لمسی که وجودم تر کرد

به پس صوت صدایی که سرم از بر کرد

و به بعد از همه آن بوسه که کار آخر کرد    

به خدایم که همان روز خدا محشر کرد

بعد از آن هیچ  قراری به سرم کار نکرد

هیچ طرز نگهی دیده من تار نکرد

بعد از آن هیچ نشد سردی و لرزم آرام     

نغمه هیچ صدایی نتوانست به گوشم شد رام

و نشد هیچ دمی را که من از یاد برم      

یاد آن سر که نهادی به سرم

یاد چشمان زغم رنجیده

رنگ موهای به هم تابیده

ریزش قلب و طپش در پی هم

همچو کوهی که زجا جنبیده

آن دو دستی که به یک دستم بود

نفسی را که دم و باز دمش هستم بود

گفتگوهای تو و نوع حجاب

یاد ان خاطره صاف چو آب

زل زدنهای منو خنده تو

تو شکارو پی تو من چو عقاب

همگی خط به خط و موی به موی

روز و شب می‌کندم زیر به روی

ساعت و جای همیشه به قرار

سر خاک پدرت پشت مزار

با همین خاطره عمرم سر شد

پیری‌ام نامده قدم خم شد

 

"مقداد"