شاعری از شهر عشق

وحشی اسب بی زین.......
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٩
 

بداهم آمد  از  مستی ، که ساقط  کردم از هستی

گلیمم رفت از یادم  کجا جا مانده آیینم

بدور از آن خم و تنها هوای تازه می چینم

برون از خانه و از خود به یک میخانه میشینم

نه صوتی آشنا برگوش نه حرفی تازه از پاپوش

در اینجا از وطن  بیرون فقط  بیگانه می بینم

همه سبزند و در رویش ، به باغی عاری از پوشش

خدایم شاهد و ناظر ، در این شعر ، فارغ از کینم

نه دشمن گشته کس با کس ، نه کس درغم نه دلواپس

به گِرد مردمی بی دین ، ولی افسانه میبینم

نه شیخی رفته بر منبر، نه حرف از نهی و از منکر

ولی در وادی اعمال همه علامه می بینم

همه مِی بینم و سرخوش همه گِردند و در آغُش

همه مستند و می خوانند یکی خامُش نمی بینم

به انگشت چارشان عالم به صد هشتادشان سالم

نه مُعتادی نه ناشادی نه یک دیوانه می بینم

نه سقفی را که پوشالی ، نه یک منزل که توخالی

نه یک آواره در کوچه نه یک بی خانه می بینم

نه بلبل در فراق گل ، نه ارزن  کرده گُم اُسکُل

نه کبک تـشنه در برفی ، نه یک بی لانه می بینم

همه رام و همه آرام  به دور از ترس  تور و دام

فقط تنها منم اینجا که وحشی اسب بی زینم

به مرگ من ، به جان تو ، زنم امضاء به نام تو

تمدن وصف ما بوده مکش جان تو پایینم

 

"مقداد"


 
 
این زجه نه...فریاد است
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
 

بیمار گُلت ،باغ هلاکت شده ،بگذر

این غمزدۀ اهل ، ملامت شده ،بگذر

تا چند توانی در رحمت مگشایی

عمرم همه بر کامِ فلاکت شده، بگذر

یک سیب مگر چند بی ارزد!! که تماما

خلوار وجودم به غرامت شده ،بگذر!!

یک بار خوشی زد به دلش این لب بد بخت

عمری شب و روز اش همه ماتم شده بگذر

این زجــــــــــــــــه ،نه فریاد که داد است

خسته نشدی ؟خواب حرامت شده ،بگذر

تیپای همان روز اذل در نظرم هست

این ترکه دگر چیست؟ دِ  ،آدم شده بگذر


 
 
هم‌ژن و هم‌خون.......
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٦
 

ای نگاهت جاری 
نازنین ( بوالحسنم )
کوزه گر کو !!!!!!!
که بسپارمش ، این خاک تنم
گله کردم من ازآن مرد 
که خشکیدست رود......
غافل از کوزه خود
ک‌یزم آتش , اَفزُود
شعله‌اش گشت نصیب سهراب 
همه در چشم من افتادش دود
در میسر گذر‌ِآبِ نگاه سهراب 
هرچه گشتم نَبُدی جز به سراب 
همچنان بر گذرِخشکِ همان رودم من 
بس که بسیار است خاک !!!
کوزه اَفزودم من 
هر پریشان شده مویی بینم 
التماسش بکنم , بگذرد از نفرینم 
آیدم در نظر آب 
وعده های سهراب ....
وخودم را که هنوزم 
به سر آن گله دیرینم 
چاره ای نیست (فروغ)
اندر این شهر شلوغ 
کودک شعر گله‌
نرسیده به بلوغ 
باید آبی زسراب 
هم‌ژن و خون هزار ساله شراب 
از همان کور دهاتی که ندارد ارباب 
طبق آن نقشه که جا مانده برم از سهراب
آرم و بر سر راهی بنهم 
تا حقیقت بشود قصهء آن کهنه دروغ 

"مقداد"


 
 
از زشت تا بهشت .....
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٦
 
کردی ام آوارۀ دنیــــــــــــای، دون و پست و زشت 

بعد هم دادی مـــــــــــرا آن وعدۀ ناباور،نام بهشت

آنقَدَرخــــــوردم از ایــــن دنیـــای تـــو ای با وفــا!!!

تــــــرش کردم تاگلو ، دادی به خورد من زرشـک!!!

"گنـدم از گنـدم بروید جـو ز جـو" یک قصـه بود؟!

کــــس نبـــــاید چـــــــــــیند آن حصــلی که کشت؟

خـــــــــود بـــگو حالا.. تو صـــــاحب بر سرشــت

مشــــــــــکل از مــــــعمار بودست ، یا که خشـــــت

با کتــــــــــــاب بــــــــــــستۀ پـــــــــر رمــــــــز تو

مــــــسجـدَت بـــــــــاور نمـــــــایم ، یا کـِـــــــــنشت؟
 
"مقداد"