شاعری از شهر عشق

نصیب من از تو..........
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

 

کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها میشود

بی تو از آن کوچه هم تنها ترم

آن دمی کز غصه میگیرد دلم  

تازه می فهمم فراغ دلبرم

در غروب آسمان دیدی غم خورشید را

من به مانند همان خورشید طرزی دیگرم

دیده ای منت کشیدن چشمه را هنگام پیوستن به رود

من چو آن چشمه کشم منت که گیری در برم

دیده ای آتش به وقت غره غوغا میکند

بی تو من از آتش غران هم غوغا ترم

دیده ای بی تابی شیرین بر فرهاد خویش

گر توام باشی چو فرهاد من از آن شیرین ترم

گر که مجنون اولین و آخرین سرگشته لیلی بود

بر من بی خانمان رو کن ببین مجنون ترم

دار فانی را نهادند  نام دوم بر جهان

بی تو من اول وداع گوی همان فانی گرم  

ساز بی رحمی گرفته دست دنیا پیش من

چونکه رقصنده  ورا  بر محفلش تنها منم

یک نفس آهنگ غم بر نی چنانم میزند

گوییا تنها شنیدار غم آن نی منم

 

                                                "مقداد"

 


 
 
ثنای باری.....
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

همین انسان با آن دین تردید          به هستی احسن المخلوق گردید

 سلامی گرم از گرمای  خورشید     

 به آن خالق که گفتا : د رگناه ست آنکه ترسید

 که پنهانم عیانش بود و می دید       ولی تقصیر را آسوده بخشید

بخشکاند از گناهش ریشه بید       همان خالق که هستی را تراشید   

از آنجا که دمیدن درمنش را می پسندید  ببخشودی مرا‘گفت: توبه کردید 

 چه معلولم‘ که یادم نیست علت         که دادم ایزدم بر سکه نادید

بنام خالق هستی که خلقت را بنا فرمود

گل تارم تنید از عشق وعشقی زد به جان با پود

بنامش میکنم آغاز و روحم را کنم  مسعود

همان خالق که باشد روز و شب مشهود

کنم آغازاین دفتر که این رای  با " ید" رخصت

به دور از هرزیان و سود  دلم را   می کند  خشنود

به جان حمدش کنم زان سان که جانی را به من بخشود

زبانم داد  تا  گویم لغات و مصرعی پر سود

عطایم کرد آن پرده که گوشم زان سبب بشنود

به دستان قوتی افزود و سنگینی از آن فرسود

به پایم قوت  ره داد و جا نم  قوت پیمود

به دیده قوت دیدن به ذهنم فکرت آسود

 "مقداد"


 
 
به یاد عاشورا...........
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
کودکی ام کجاست........؟؟؟
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳
 
  • سپیده سر زده اما تو خوابی.....
  • برون از دفتر حاضر غیابی   ....
  • برو خوش باش چون طفلی عزیزم
  • بخواب امروز فردایش نیابی
  • نپرسند از تو خواهی یا نخواهی،  
    نویسند نام در دفتر   ٰ،کجایی......
  • کجا در قصه مادرها سرودن
  • که آسوده بخواب فردا عذابی
  • شنیدی که بزرگا غصه دارن؟
  • پی گوشند تا از دون بنالن     
  • شنیدی بچگی‌ها آرزو شد؟
  • بزرگی ها تماما زیرو رو شد؟
  • شنیدی که امیدی نیست دیگر ؟
  • نمیدونند چه خاکی رو کنند سر؟  
  • شنیدی اشک و گریه گشته آسون؟
  • شنیدی خون دل خوردن شده نون؟ 
  •  شنیدی بلبل و گل قهر کردن ؟
  • خزون‌وجای آب نهر کردن؟  
  • شنیدی غصه دارا و سارا؟
  • شنیدی قصه فقیرو دارا
  •  شنیدی فرش و موکت فرق داره؟
  • اونی که فرش نداره فقر داره؟  
  • شنیدی شادی و خنده سر اومد؟ برون شادی شدو غم از در اومد؟
  • شنیدی منزل بابا یه اسمه؟
  • شنیدی از ازل بختت طلسمه؟   
  • شنیدی گشنه خوابیدن چه سخته؟عروس از گشنگی دنبال بخته؟
  • شنیدی ازدواج الان شده غم؟شب اول خوشه بعد میشه ماتم؟ 
  • شنیدی النکاح و بله و گند ؟شنیدی تور مشکی فقط پیوند؟
  • شنیدی خطبه خونم بوسه میخواد؟دومادم زیر چشمی اونو میپاد؟
  • شنیدی سایه دنبالت نمیاد؟جنم هم داشته باشی مایه میخواد؟
  • شنیدی سرقت و دزدی یه رسمه ؟اونی که خر سواره فکر اسبه ؟
  • شنیدی مادرت  خیلی اسیره ؟دلش هر دم به ساعت هی میگیره؟
  • شنیدی لغمه هاش پایین نمیره ؟        بزور قرص  سرپاست تا نمیره؟ 
  •  ازم بشنو  اگه من جات بودم ....
  • نمیخواستم دیگه اصلا بزرگ شم...                                       
                                                                              "مقداد"


 
 
سنت شکستم....
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
 


 
 
تو رفتی .........
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 


 
 
تو رفتی......
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 

 تو رفتی و دو چشمانم به در ماند ...................

سکوت سرد سایه تا سحر ماند ....

سکوتی تلخ اندوه بار و سنگین لبانم تا سحر بی همسفر ماند.... 

ز شادی های سبز با تو بودن برایم شاخه ای بی برگ و بر ماند.....

 ز ایام کبیر زاید و الوصف فقط یک خاطره در اوج غم ماند.....

تو رفتی و ....

ندانستی که بی تو!!!

خیالت تا ابد..

در قلب و سر ماند....

 تو رفتی روزها هم همچو شب شد                پلاکم در گریبان ضعف و تب شد

تو رفتی از پی ات شب تا سحر گاه             ببارید اشک من هر گاه و بی گاه

تو رفتی ماسه های ریز صحرا   زغمگینی شدند   با باد   همراه

تو رفتی چشمه ها گریید و خشکید  دل دریا زغم با موج نالید

تو رفتی شعله جنگل را فرو ریخت 

به جنگل جای شاخه، هیزم   اویخت

تو رفتی و مرا گویی که تن رفت            ز بعد تو قرار از جان من رفت

 تو رفتی خانه رفت و  کوچه هم رفت     پس از تو  سایه ات هم رخت خود بست

شرر افتاد بر این جان بد بخت               مرا تنها نشینی ها شدند بخت

خدا داند..!!!!

تو رفتی خواب من رفت          دو چشمم پر زخون شد تاب من رفت

تو رفتی از چراغ خانه سو رفت     بشد ظلمت ز بعدت خانه را  رخت

تو رفتی و به تعقیبت دلم رفت     تورا گم کردو او هم از کفم رفت

تو رفتی و ز دستت شد رها دست    

 به هشیاری نشستم فارغ  از مست

تو رفتی با خودت من نیز بردی               می بیگانگی از چیست خوردی

تو رفتی ماندم و بی سایبانی               نشد بعد از تو هیچم ساربانی

تو رفتی و نشان از کاروان  نیست          مه شب دیگرم در آسمان نیست   

تو رفتی مهربانیها سر آمد...

برون شادی که شد غم از در آمد 

تو رفتی..!!!!

مهربانیها شدند سنگ                    

کجا دارد خبر، سنگ از دل تنگ

کجا..؟ باید بیابم مهربانی                             

چرا...؟ رفتی ندادی ام نشانی                     

چرا؟بازیچه کردی این دلم را                                       

چرا...؟ تاراج کردی منزلم را

دلم میخواست میشد تو بمانی  زفرداها و از شادی بخوانی      

 تو باشی و ،بسازم زندگانی 

تو باشی سقف من بر آشیانی  

تو بودی از علائق مینوشتم 

تو رفتی...!!!!

از شقایق هم گذشتم     

تورفتی..!!!

خاک غم شد سرنوشتم  ،تمام این دقائق را نوشتم

پس از تو  همچنان هم میگریزم     برایت از حقایق مینویسم

زمامم از همه آسوده تر بود  تو بودی اسمان رنگی دگر بود     

 چه بیمی بود!!!؟

از تنها یی تن  ، وجودم عاری از آلات غم بود

وجودت روشنای این سرا بود ،به هجر تو یکایک گشت نابود

از آندم ....

کزکنارم پر گشودی ، مرا همسایه   غمها نمودی

مرا  بیگانه کردی با ستاره ،پس از تو روشنی  تاریک و تار

تو بودی میشد از دنیا گذر کرد ،بدون بال و پر حتی  سفر کرد

کجایی مهربانا؟ تا ببینی 

پس از تو باید از دنیا حذر کرد

پس از تو مانده ام باید چگونه،به زیر آفتاب بی سایه سر کرد

تو رفتی بودنت شد آرزویم   پس از تو این چنین بی آبرویم

                                                        "مقداد"

 


 
 
تو رفتی........
نویسنده : آدم و حوا - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤